الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)
287
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى)
پسربچهاى نابالغ و يا نزديك بلوغ بودم » جابربن عبداللَّه و انسبن مالك كه هردو از انصار بودند در ميان جمعى از قريش و انصار آندو ( حسن و حسين ) را ديدند ، پس جابربن عبداللَّه نتوانست خودش را نگهدارد تا اينكه روى دست و پاى آنها افتاد ، مىبوسيد ! مردى از قريش كه از خويشان مروان بود گفت : اى ابوعبدالللَّه ! شما با اين سنوسال و مقام مصاحبت با رسولخدا صلى الله عليه و آله - جابر از حاضران در جنگ بدر بود - چنين كارى را مىكنى ( دست و پاى اينها را مىبوسى ) ؟ جابر فرمود : دور شو از من ! تو اى مرد قريشى اگر فضيلت و مقام اينها را آنقدر كه من مىشناسم بشناسى هر آينه خاك زيرپاى اينها را مىبوسى ! ! سپس جابر روبه انسبن مالك كرد و گفت : اى ابوحمزه ! رسولخدا صلى الله عليه و آله دربارهء ايندو برادر چيزى گفت كه من تصور نمىكنم در بشرى چنين چيزى باشد ! انس پرسيد : يا اباعبداللَّه ! پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرمود ؟ علىبنالحسين فرمود : پس حسن و حسين عليهما السلام رفتند و من ايستادم و گفتگوى اينها را مىشنيدم ، پس جابر شروع به صحبت كرد و گفت : روزى در آن بين كه رسولخدا صلى الله عليه و آله ميان مسجد بود و اطرافش را مردم گرفته بودند ، به من فرمود : جابر ! حسن و حسين را نزد من بخوان ! پيامبر صلى الله عليه و آله سخت به ايشان علاقمند بود ! من رفتم و آنها را فراخواندم ، و جلو رفتم گاهى اين را و گاهى آن را بر دوش گرفتم تا خدمت آن حضرت آوردم ، پيامبر صلى الله عليه و آله درحالى كه اثر شادى را در چهرهء آن حضرت مىديدم وقتى كه محبت مرا نسبت به ايشان و